هر بازی قوانین و مختصات خود را دارد. اگر مروری بر کهن الگوهای موجود داشته باشیم -کهن الگوها داستان هایی هستند که تمامی نمایش های موجود براساس آنها ساخته می شوند و رنگ و لعاب جدیدی می گیرند. به نوعی کهن الگوها جدول تناوبی داستان سازی هستند- چند نوع مدل بازی خاص داریم که در تمامی جوامع در حال اجرا شدن هستند. موضوع امروز، تشریح این چند مدل نیست بلکه تشریح وجه اشتراک بین تمامی این مدل ها یا بهتر بگوییم قوانین بازی هاست.

در تمامی بازی های قابل اجرا در کلیه جوامع همیشه یک نقطه ی شروع معنی دار، یک نقطه ی اوج پرطمطراق و یک نقطه ی پایان وجود دارد.

معمولا نقطه ی شروع از جایی شروع می شود که هیچ کس احتمال نمی دهد قرار است به کدام نقطه ی اوج برسد.

همیشه نقطه ی اوج باید چیزی برای ارائه داشته باشد. به این معنا که اگر نویسنده و حاکم بازی منفعت بالایی از نقطه اوج نداشته باشد، اصلا بازی را شروع نمی کند.

معمولا شدت غافلگیری نقطه ی اوج در بازی ها بالاست و اینکه چقدر زمان لازم است تا بازی به این نقطه اوج برسد، رابطه ی مستقیم با منفعتی دارد که این نقطه ی اوج به حاکم بازی می دهد. بدین صورت که معمولا در جوامع مختلف طراحان و بازی سازان تا ته منفعت را در نیاورند از مرکب شیطان پیاده نمی شوند.

اغلب اوقات چنان آحاد جامعه درگیر نقطه ی اوج بازی هستند که متوجه تمام شدن آن نمی شوند. البته که گروهی نیز همیشه چند قدم عقب تر از کاروان راه می روند.

و شاید جالب تر از همه شاید این باشد که درست در زمانی که به نتیجه گیری و پایان داستان می رسیم همه از نقش خود بیرون می آیند و همان کارمند، کارگر، مدیر و … می شوند و انگار نه انگار اصلا بازی ای شروع شده بود که همه را ناخواسته درگیر نموده و جامعه را دچار لرزشی شدید کرده بود. و حالا زمستان در راه است و همه سر در تو دارند.

“سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است!”*

نگارنده ؛ بزرگمهر کیانی

 

*مهدی اخوان ثالث